امتحانات

آگوست 14, 2009 با bardashteazad

مافیای معنویت را دریابید

جولای 30, 2009 با bardashteazad

و خداوند منافق را رسوا کرد

جولای 26, 2009 با bardashteazad

روز نوشتها – سوم

جولای 22, 2009 با bardashteazad

بازی بی معنی احمدی نژآد و مشایی هنوز تمام نشده، و از یک جهت اهمیتی هم ندارد که چطور پایان یابد. اکنون این سوال مهم است که احمدی نژآد کیست و رویه اش چه خواهد بود؟ این سوال را بهتر است دوستان ارزشی از خود بپرسند. همان هایی که در چند هفته گذشته هر وقت انتقادی از احمدی نژآد می کردیم او را وصل به ولایت می کردند و شمشیر می کشیدند.
مشایی می ماند یا می رود. اما مگر احمدی نژآد نمی دانشت که چنین جنجالی درست می کند ؟ آیا عملکرد مشایی در این چندسال، اعتراض علما و اهل حوزه و … نشانه ای واضح برای مخالفت های امروز نبود ؟ آیا نمی شد فهمید که نظر رهبر چیست ؟ آیا این موضوعات را احمدی نژآد بهتر از هر کس دیگری نمی دانست؟
از طرف دیگر با این همه اعتراض که داد همه را در آورده است این دل و دلبر بازی هایی که این دو با هم می کنند برای چیست؟ یعنی مشایی آن قدر دلسوز انقلاب و دلداده امام زمان است که دیگر کسی به پایش نمی رسد؟ یا احمدی نژآد مثل گذشته و ماجرای هاله نورش باز هم چیزهایی را می بیند و می فهمد که دیگران نمی فهمند ؟
این هم مهم نیست، مهم ولایت است که در ملکت ما نردبانی برای ترقی شده و هر کس که می خواهد به بالا بجهد سوار آن می شود و دو روز دیگر همه چیز از یادش می رود. چقدر خوب است که با مشاهده این رفتار بعضی از دلداده گان ولایی احمدی نژآد، دلبر خود را بشناسند، و خانم فاطمه رجبی هم معجزه هزاره سومش را با این گونه خرق عادات تکمیل کند.
راستی این روزها کفن پوشان کجا هستند؟ همان هایی که کفن هارا شبها زیر سر می گذاشتند تا مبادا اگر کسی به مقام ولایت تعرضی کرد، کفن به تن کنند و به خیابان ها بریزند. و آمادگی خود را برای جان دادن اعلام کنند.

های که دل آدم چه قدر پر می شود این روزها، از هر طرف که نگاه می کنی بی شعوری موج می زند. رئیس جمهوری به تخت نشسته که عزمش را جزم کرده تا ریشه این مملکت و دین و دین داری را بخشکاند و کسی هم گوشش بدهکار نیست.
با این که خود را به بی تفاوتی می زنم اما هر کار که می کنم نمی توانم دور بمانم از اتفاقاتی که می افتد و گاهی اوقات حقیقتا احساس خفگی می کنم. این روزها از تمام وجود نفرین می کنم عده ای صهیونیست و بهایی در لباس مسمان را که دیگر علنا کمر به نابودی اسلام بسته اند… و صدایم به جایی نمی رسد.

روزنوشتها- دوم

جولای 19, 2009 با bardashteazad

عمده وقت امروزم را مطالعه وبلاگ یکی از ضد انقلابان دست پرورده جمهوری اسلامی گرفت، پس از آن خوشحال هستم که چه به موقع از بازی کثیف سیاست که مهره هایش تشکیلات دانشجویی و جبهه فرهنگی … بیرون آمده ام. نه این که قرار بود چه شود و چه کنم، بلکه خوشحال از اینم که دامن به گناه دیگران نمی آلایم. نه از این سر و نه از آن سر…
دوستانم در خاطرم می آیند می بینم در بین آنها عده ای که چنین سر نوشتی خواهند داشت، و عده ای هم هستند که آرزوی چنینی دارند، بالاخره ژست روشنفکر بازی بعد از حزب اللهی گری هم برای خود سپر پولادینیست که آسان بدست نمی آید.
و خوشحالم این روزها، خوشحالم از نتیجه آن فلاکتی که چند وقتی در گیر آن بودم و هر چه برایم نداشت، چیزی در آن بود ارزشمند که کمتر کسی به دستش می آورد. هر چه مفلوک تر شدم بیشتر “صبر” کردن را یاد گرفتم، و این صبر حالا بکار می آید، حالا که به حال و روز این مملکت نگاه می کنم، و این صبر لذت بخش و غیر مسئولانه این روزها را برایم دلچسب میکند.
دوست ندارم این طور برداشت شود که از خونهای بی گناه بر آسفالت خیابان ها ریخته بی خیال قدم میزنم، نه، صحبتم آن روی دیگر سکه یا به عبارت دوستان نیمه پر لیوان است. این است که تلخند بر لبم می آرد.
نمی توانم انکار کنم که از حماقت بعضی ها و دست و پا زدن بعضی دیگر لذت می برم، خوشحالم از این که می بینم عده ای هر چند دور با دندان خود خرخره خود می جوند و این خون که بیرون جهد دامن چه کسانی را که به نجاست نخواهد کشید…

از این ها که رد شوم، برای خود تکنیک مدیریت زمانی ابداع کرده ام که دوست دارم سر فرصت یک مقاله از آن بنویسم، نه این که تا بحال چنینی تکنیکی وجود نداشته، حتما بوده. اما ارزشمند این است که خود پیدایش کرده ام و بسیار هم کار آمد است.
حوصله نوشتن ندارم، ذهنم در گیر 20،30 صفحه مطالعه عقب مانده ایست که باید در همین یکی دو ساعت به پایان برسانم، آن هم با تحلیل و خلاصه نویسی و …

روزنوشت ها – اول

جولای 18, 2009 با bardashteazad

فکر می کردم که این وبلاگ را ادامه خواهم داد و همیشه مطلب جدید در آن خواهم داشت. اما فکر نمی کردم که برایند پرکاری و تنبلی در زمینه وبلاگ نویسی هر دو یکی باشد. از این رو سعی می کنم تا روز نوشت هایم را علی الحساب بنویسم تا مطالب مهم تر را سر فرصت…
در بین این همه اعصاب خوردی و در گیری هایی که پس از انتخابات داشتم نمی توانم انکار کنم که این یکی دو روز واقعا خوشحال هستم. خوشحالم از حماقت احمدی نژآد در انتصاب مشایی، از این حرکت امید این را می گیرم که در آینده ای نزدیک احمدی نژآدِ خود کرده را دیگر تدبیری نیست و احتمالا اتفاقات جدید و جذابی در مملکت بیافتد که دنبال کردنشان به عنوان یک سرگرمی و شاید یک بازی جدی خالی از لطف نباشد.
هم چنین دیروز به این فکر می کردم که چرا میزان رای ملت است؟، و با مشاهدات این روزها و نیم نگاهی به گذشته این طور می فهمم که، میزان رای ملت است، چون ملت ساده است و نمی فهمد و می شود با این طرف و آنطرف کشیدنش برای خود مقبولیت و مشرعیت کسب کرد. و گمانم این است که امام چون نگاه تربیتی به ملت داشت و از ابتدای مبارزاتش هم رویه اش این بود، این حرف را زد و امید آن روزهایی را داشت که ملت آگاه شود و میزان رایش باشد. اما بعد از او این نگاه از بین رفت تا راه یکه تازی و ملت بازی فراخ گردد و تخت حکومت نرم.
راستی این روزها اظهار نظر بعضی از حضرات را که می بینم آن هم بعد از ده، بیست سال، خنده ام می گیردکه افسوس دیر آمدی حاج آقا ته دیگش را هم خورده اند به فرض اگر چیزی هم مانده برای سن و سال شما خوب نیست، بفرمایید خاطرات مرور کنید خطرات از سر شما گذشته…

از اینها که رد شوم و از احوالم بگویم باید اشاره ای داشته باشم به شب بینی های عجیب و غریبم که هر صبحم را به این طرف و آنطرف می کشد و ظاهرا گریزی از آن نیست، شاید دوری از دوستان و قطع ارتباطات دوستانه بهانه ای شده باشد برای روح و روان بی حساب ما که بی خبر به هر جا دلم خواست سرک بکشد.
و خیلی حرف های دیگر ….

زیاده عرضی نیست

جولای 11, 2009 با bardashteazad

فصل امتحانات رسیده و اولویت من هم در این روزها درس خواندن است از این رو اینجا کمتر می نویسم، البته چند مطلب آماده دارم، که نمی خواهم الان انتشارشان دهم که شاءبه انتخاباتی پیدا نکنند. الان هم آمدم این چند کلمه را بنویسم که :
آن وقت که ما فعالیت دانشجویی داشتیم گوشمان را با این حرفه که دانشجو باید آرمان گرا باشد پر کرده بودند و دانشجویی که کار تشکیلاتی می کرد هم عمدتا به این حرف باور داشت ( البته غیر از آن طیفی که از سی سال پیش تکلیفشان مشخص است…). و من اینطور فکر می کردم که اعتقادات دانشجو و فعالیت تشکیلاتی اش در یک راستاست و اگر تفاوتی هم وجود دارد در اختلاف سلیقه های جزئیست.
اما امروز که نگاه می کنم به دوستان و مواضعی بیرونی آنها، چیز دیگری می بینم و به این باور می رسم که قطعا این تشکلها هم دکانی شده که منافعی دارد، برای برخی به اندازه رو در رو نشستن با چهار نفر وکیل و وزیر و برای برخی شاید کمی بیشتر…
منظور همین چهار کلمه حرف ناحساب بود و زیاده عرضی نیست…

آقای احمدی نژاد باور بفرماید شما هیچ نسبت طولی با انقلاب و خط امام ندارید

جولای 2, 2009 با bardashteazad

به عنوان یک دانشجو حرف های زیادی در دل دارم که دوست دارم به رئیس جمهور بزنم، گرچه می دانم بزرگتر از من هستند فراوان که اینها گفته اند و می گویند ولی چه حاصل!!!؟ اما به قدر درک خودم می نویسم تا این بار از دوشم برداشته شود. و روی سخنم با حمدی نژاد است نه این که این حرف تنها در مورد او مصداق دارد اما چه کنم که به هر تر تیبی بود نام او از صندوق در آمد و از این رو او طرف سخنم شد.

سنم آنقدر نیست که مستقیما از زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی و خاتمی چیزی در ذهن داشته باشم، ولی کم نخوانده ام و کم نشنیده ام از این که چطور هاشمی و خاتمی رئیس جمهور شدند، مردمی که پس از جنگ به دنبال آبادانی کشور بودند به هاشمی و سازندگی اش رای دادند و همان مردم پس از هشت سال وقتی دیدند صدای مطالبات جدیدشان به جای نمی رود خاتمی و اصلاحاتش را انتخاب کردند.

هشت سال از خاتمی گذشت و مردم این بار از مباحث روشنفکری که برایشان نان و آب نمی شد خسته شدند و به دنبال چیز جدیدی بودند، ولی اعتقاد دارم که دقیقا نمی دانستند چه چیزی می خواهند،همان طور که ولی نعمتانشان!!! هم در این سوال گیر کرده بودند و هر دو طیف با وجود خطر رقیب نمی توانستند به اجماع برسند.

سابقه 8 سال سازندگی و 8 سال اصلاحات اعتماد مردم را از بین برده بود، و مردم دیگر ولی نعمت نمی خواستند دیگر کسانی را نمی خواستند که از موضع بالا با آنها برخورد کنند. در این بین کسی پیدا شد که نه شیخ بود و نه سردار و نه وزیر و نه وکیل… نه ریشهای خوش تراش داشت و نه چهره ای جذاب، این مرد تنها چیزی که داشت کلامش بود، کلامی که بوی “صداقت” می داد صداقت و سادگی ای از جنس مردم.که مقید بودن به امام و آرمانهایش را بشارت میداد.

ادامه مطلب »

آقایان شما باختید

جولای 1, 2009 با bardashteazad

به لیست آپیدیت های فیس بوکم نگاه می کردم که در استیتوس یکی از دوستان به این جمله برخوردم ” مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم(سهراب سپهری)”  و احساس کردم این بازخوردِ  آن چیزیست که چند روزیست در ذهن من بالا و پایین می پرد و وادارم می کند تا به اندازه درک خود از آن بنویسم.

از چند ماه قبل، اخبار انتخابات را هر روز از رسانه های داخلی و خارجی دقیق ومو به مو دنبال می کنم، وسعی هم کرده ام که تنها از همین منابع اطلاعات بگیرم تا بتوانم مثل مردم کوچه و بازار تحلیل کنم، نه مثل مطلعین،آقایان، آقازادگان و … حالا انتخابات تمام شده و به هیچ وجه کاری با حواشی ای که اتفاق افتاد ندارم. و تنها مرور می کنم.

مرور می کنم این همه کذب و دروغ و مردم فریبی و … را که چه با متانت و چه با هوچی گری اما در نهایت صراحت از طرف آقایان نامزد های ریاست جمهوری مطرح شد. و فعلا به این دست از ولی نعمتان!!! مر دم خرده نمی گیرم که بالاخره به دنبال منافع مردم هستند و چون  این ملت بعضی مسائل را درک نمی کنند علی الحساب باید به هر ترتیبی شده رای آنها را به کیسه خود ریخت، تا بعد …

از این آقایان می گذرم، و مرور می کنم صحنه دروغ پردازی دیگر دلسوزان!!! مردم و نظام را که در لباس روحانی و غیر روحانی، حزب اللهی و بی ریش ، پیر و جوان … و با عناوین آیت الله و دکتر و مهندس … و  بعضا یدک کشی تمامی این عناوین باهم. هم چنین در قالب شخصیت فرهنگی و اخلاقی و سیاسی و … در صورت مردم لبخند میزدند و اکاذیب ساخته اذهان و احزاب خود را به خورد مردم میدادند.

ادامه مطلب »

حکایت فوتبال ملی و سردرگمی بین آن سازمان خارجی و این سازمان دولتی

ژوئن 30, 2009 با bardashteazad

دقیقا به خاطر ندارم درجریان درگیری های فدراسیون فوتبال با برنامه نود بود یا صفایی فراهانی که آقای آخوندی و علی آبادی، فراهانی را نماینده سازمان خارجی می خواندند و چنان این سازمان خارجی را چماق کرده بودند که هر کس فیفا را نمی شناخت تصور می کرد یک سازمان جاسوسی عریض و طویل در زیر لایه های آن در تلاش است تا از طریق فوتبال به نظام لطمه وارد کنند.

و آن روزها چقدر یاد ماجرای موسویان می افتادم، و باور دارم که اگر امکانش بود برای صفایی فراهانی هم یک پرونده درست می کردند تا او راهم بی ابرو کنند و به نا کجا آباد بفرستند.

حالا این ماجراها گذشته و تمام تلاش فدراسیون فوتبالی که قرار بود آقای علی آبادی از طرف رئیس جمهور خودش مسئولیت آن را بر عهده گیرد تا مشکلاتش برطرف شود به جایی نرسید، و به اعتقاد من علی آبادی هم نمی تواند توجیهی داشته باشد که نتوانست شخصا مدیریت فدراسیون را بر عهده گیرد، که اتفاقا با بالا آوردن فرمایشی غلام حلقه به دوشی مثل کفاشیان یک ضربه گیر مناسب هم برای خود منصوب کرد تا ترکش سوء مدیریت که این روزها تمام ورزَش ما را گرفته به او اصابت نکند.

اگر آن روزها را دقیقا به خاطر نمی آورم اما تصاویر ملی پوشانی که هفته گذشته یک نیمه مچ بند سبز بر دست داشتند را به خوبی در ذهن دارم، و اتفاقا نیمه دوم بازی را هم به خوبی در خاطرم هست، که دست بند های سبز بی رنگ شد. و هیچ کس هم نفهمید که چرا !!!؟

ادامه مطلب »